تبليغاتX
مهدایران - ته کلاس ، ردیف آخر ، صندلی آخر
تربیتی ، آموزشی

برادلی چاگرز، پشت میزش، ته کلاس...ردیف آخر...صندلی آخر نشست. هیچ کس در صندلی کناری، یا جلویی او ننشسته بود. برادلی جزیره بود!

اگر می شد...، می رفت و تو کمد کلاس جاخوش می کرد! درآن صورت دیگر ناچار نبود صدای خانم ایبل را بشنود. گمان نمی کرد خانم  ایبل ککش هم بگزد! شاید او هم دلش می خواست برادلی جلو دیدش نباشد. بقیه کلاس هم همینطور! برادلی در کل فکر می کرد اگر توی کمد می نشست، همه را خوشحال تر می کرد. اما افسوس که صندلی اش در کمد جا نمی گرفت!

ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر، داستان پسری 11-10 ساله است که تبدیل به خشن ترین و نابهنجارترین شاگر کلاس و مدرسه شده . برادلی پسری بسیار باهوش است. اوغیر از مدرسه و خانه دنیای دیگری هم دارد که فقط خودش از آن باخبر است. حیوانات عروسکی برادلی دوستان واقعی او هستند که او آنها را بسیار دوست دارد  و آنها هم همینطور، و موقعی که از مدرسه به خانه می آید به استقبالش می آیند و با او بازی می کنند. برادلی اخیرا با مشاور مدرسه هم دوست شده . چون او هم خیلی به برادلی شبیه است!

 برادلی آزادانه و هر چه که بخواهد به مشاور می گوید. مثلا در جواب کارلا که می پرسد نمی خواهی با من دست بدهی می گوید نخیر شما خیلی بی ریختی! و زمانی که از نبودن قانون در دفتر مشاور صحبت می کنند برادلی می پرسد می توانم چیزی رابشکنم؟ مشاور جواب مثبت می دهد. ولی برادلی که در ابتدا اعتماد کافی به مشاور نداشت از ترس اینکه این کار ممکن است حقه باشد می گوید: «فعلا حال و حوصله اش را ندارم». ولی کارلا به او اطمینان می دهد که هر وقت حال و حوصله اش را داشت اینجا کلی چیز شکستنی هست...، چیزهایی که من خیلی دوستشان دارم و چیزهایی که بچه های دیگر ازش استفاده می کنند.

جذاب ترین قسمت رمان جریانات ارتباط برادلی با اسباب بازیهایش است که در واقع زیباترین جنبه وجود برادلی نیز هست. زمانی که کلودیا، خواهر برادلی، گوش رانی محبوبترین اسباب بازی او را ناخواسته می شکند و برادلی را متهم می کند که تقصیر اوست که حیواناتش را کف اتاق پخش و پلا می کند برادلی اعتراضی نکرده و نگفته بود که رانی کف اتاق نیفتاده بلکه در بیابان گم شده بود! در عوض گفته بود: «به درک که این جوری شد! رانی فقط یک خرگوش زبان نفهم است!»

برادلی اتفاقات پیرامونش را آنگونه که درک و دریافت می کند در بازی با اسباب بازی هایش نشان می دهد. زمانی که از دست دخترهای مدرسه به شدت کتک خورده [والبته اولین بارقه های ارتباط مثبت و مطمئن بین او  و مشاور مدرسه هم زده شده]، بعد از حمام  راهی اتاقش می شود: «رانی، خرگوش کوچولو، داشت وسط رختخواب ورجه وورجه می کرد و دودی ، دودی، دو... می خواند که یک هو گم و گور شد! پرسید من کجام؟ ناگهان سه آدمک بدذات که در واقع سرنشینان تانک اسباب بازی اش بودند دنبالش کردند. آنها یک ژاندارم، یک سرباز ویک سرهنگ بودند . سرهنگ که فرمانده شان بود فریاد زد: تعقیبش کنید! رانی داد زد: کمک ! ....  فرمانده گفت می خواهیم هلاکت کنیم! ناگهان صدایی از پشت سر آنها بلند شد. آن صدا ،صدای بارتولومه[خرسی که کلودیا در عوض شکستن گوش رانی برایش گرفته بود] بود که می گفت: نه، آه نه ! حق ندارید بکشیدش! بارتولومه به شکم سرباز کوبید..... بارتولومه سراغ ژاندارم رفت و درهمان حال که او را هم به پایین پرت می کرد گفت برو بغل دست رفیقت!... بارتولومه با لگدی تبر را از دست فرمانده انداخت و ضربه ای به صورتش کوبید و او را از بالای پرتگاه به زیر انداخت!. رانی به سوی بارتولومه دوید گفت: تو زندگی مرا نجات دادی بارتولومه گفت می دانم و هم دیگر را بوسیدند».

بعد از جلسه هیات امنا مدرسه وقتی تصمیم بر این گرفته شد که مدرسه نیازی به مشاور ندارد و برادلی این موضوع را از کارلا شنید، غمگین و دلشکسته به خانه رفت : «رانی می پرید و می خواند: دودی ، دودی، دودی دو...  و بقیه حیوانات گرد هم جمع شده بودند. رانی پرسید دارید چیکار می کنید؟ شیر گفت داریم با هم صحبت می کنیم. کانگورو گفت و تو نباید بشنوی! رانی گفت باشد و منتظر ماند تا صحبت حیوانات دیگر تمام شود. سرانجام صحبت شان تمام شد. شیر به رانی گفت صحبت ما تمام شد . رای گیری کردیم و به این نتیجه رسیدیم که دیگر دوستت نداریم. رانی خیزبلندی برداشت و ناگهان وسط شن های روان افتاد. فریاد زد : کمک! بارتولومه! به دادم برس! بارتولومه گفت : نخیر! من نیستم! و دیگر نمی خواهم با تو عروسی کنم. رانی در میان شن های روان فرو رفت و جان داد».

برادلی هنگامی که برای کوتاه کردن موی سرش به آرایشگاه می رفت  روز شنبه بود. در این روز قرار بود کارلا اثاث کشی کند و قبلا از برادلی خواسته بود تا به او کمک کند. کارلا گفته بود هم خیلی سرگرم کننده است و هم کمک بزرگی است به من و می توانیم با هم ناهار بخوریم می توانیم به یک رستوران برویم ولی برادلی از شدت غصه به کارلا گفته بود از او متنفر است و حاضر نیست شنبه برای کمک به او به مدرسه باید . با یادآوری  هر یک از این جملات، بندی از نفرت دور معده برادلی سفت و سفت تر می شد. تا اینکه برادلی به یاد آورد که  کارلا قبل از خداحافظی گفته بود «شاید شنبه ببینمت. خیلی دلم می خواهد بیایی. برادلی من دوستت دارم ، می توانم دوستت داشته باشم که، نمی توانم؟ تو مجبور نیستی دوستم داشته باشی» که بند فرضی دور معده برادلی چنان کشیده شد که پاره شد. فریاد زد: نگه دار! باید برگردم!

برادلی به مدرسه برگشت به دفتر مشاور رفت آنجا را خالی دید ولی کارلا نامه ای روی میز برای برادلی گذشته بود. برادلی می کوشید به پیشنهاد پدرش، نامه ای برای کارلا بنویسد ولی کاغذش را مچاله کرد و در سطل زباله انداخت چون کلماتی که نیاز داشت برای کارلا بنویسد هنوز اختراع نشده بود : « رانی جست و خیز می کرد و می خواند : دودی، دودی، دودی دو...  سایر حیوانات دوباره داشتند رای گیری می کردند. شیر به رانی گفت یک بار دیگر رای گرفتیم نتیجه اش این شد که تو را خیلی خیلی دوست داریم! رانی گفت من هم همه تان را خیلی دوست دارم. بارتولومه رفت و گفت رانی دوستت  دارم با من عروسی می کنی؟ رانی گفت : آره . بارتولومه گفت راستی من بودم که از توی شن ها نجاتت دادم و گرنه تا حالا مرده بودی ! رانی گفت چه خوب! خوشحالم این را می شنوم.»

 

ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر داستان همه کسانی است که به نوعی جزیره بودن را تجربه کرده اند . کسانی که احساسات و رویاهایشان درک نشده یا به مسخره گرفته شده و در نهایت کسانی که توانائیها و ویژگیهای مثبت درونشان را باور نکرده اند. قصه برادلی هر چند  در قالب رمان نوجوان نوشته شده ولی برای همه کسانی که زندگی با دیگران را دوست دارند مفید و پرفایده است. چه پدر و مادر باشند ، چه دوست و رفیق و چه شاگرد و معلم. این کتاب برنده 19 جایزه به انتخاب کودکان بوده که نشر افق در قطع کتابهای جیبی ترجمه و چاپ کرده. خواندن آن را به همه انسانهای عاشق دوست داشتن یا عاشق متنفر بودن توصیه می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:34  توسط لیلا ربیعی |